الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
124
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
قائما ليله ، فاذا حضر الافطار جاء غلامه بطعامه و شرابه ، فيضعه بين يديه و يقول : كل يا مولاى فيقول قتل ابن رسول الله صلى الله عليه و آله جائعا قتل ابن رسول الله عطشانا فلا يزال يكرر ذلك و يبكى حتى يبلّ طعامه من دموعه فلم يزل كذلك حتى لحق بالله عز و جل . » « 1 » : « به درستى كه حضرت زين العابدين - عليه السلام - بر پدر بزرگوارش - صلوات الله و سلامه عليه - چهل سال گريست ؛ در حالى كه روزها را به صيام و شبها را به قيام به پايان مىبرد و چون هنگام افطار رسيدى ، غلام آن حضرت طعام و شراب مىآورد و در پيش روى آن حضرت مىگذاشت و عرض مىكرد : تناول فرماى اى آقا و خداوند من . پس مىفرمود : فرزند پيغمبر خداى گرسنه كشته شد ، پسر پيغمبر خداى تشنه كشته شد ، و پيوسته مكرر مىنمود و مىنگريست تا اينكه غذاى او از آب چشم مباركش تر مىشد و بر اين حالت بود تا به حق متعال ، اتصال گرفت . » و روايت شده است از بعضى موالى آن حضرت كه گفت : آن حضرت روزى به صحرا بيرون شد و من از دنبال او رفتم ، ديدم بر سنگى درشت سجده فرموده است . من ايستادم و صداى گريه و نعرهء او را مىشنيدم و هزار مرتبه شمردم كه مىفرمود : « لا إله الا الله حقا حقا ، لا إله الا الله تعبدا و رقّا ، لا إله الا الله ايمانا و تصديقا » : « نيست خدايى جز خداى يگانه از روى حقانيت و راستى ، خدايى جز خداى يگانه از روى عبوديت و خلوص بندگى نيست خدايى جز خداى يگانه از روى ايمان و صدق نيست . » پس سر از سجدهاش برداشت و ريش و روى مباركش از اشك دو ديدهاش تر بود . گفتم : اى آقاى من ! آيا وقت نشده است كه اندوهت به آخر رسد و گريهات آرام گيرد ؟ فرمود : و يحك ! يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم - عليه السلام - پيغمبر خداى و فرزند پيغمبر خداى بود و دوازده پسر داشت ، خداوند عز و جل يكى را از او پوشيد . از غلبه اندوه و غم ، موى سرش سفيد شد و قامتش خم گرفت و ديدهء روشنش تاريكى پذيرفت و فرزندش حيات داشت و روزگارش را فرخندگى در پى داشت و من پدر و برادر و هفده نفر از اهل بيت خويش را كشته و به خاك و خون آغشته ديدم ، ديگر چگونه گريهام كم شود و خاطرم خالى از حزن و غم گردد ؟ « 2 » و از انس بن مالك است كه گفت : با پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - بر ابى سيف
--> ( 1 ) اللهوف في قتلى الطفوف : 87 . ( 2 ) همان : 88 .